تو مگه خودت نبودی با همون صدات می گفتی تویه این دنیای وحشی دلتو بهم می بخشی مگه اون چشات نبودن برای اشکام می مردن ولی حیف دل بیچاره نمی دونست سر کاره غریبه خونه ات بسوزه دل من به پات نسوزه بدون این دل دیوونه بدون تو باز می مونه غریبه خیال می کردش که بره دلم می میره ولی اون باید بدونه دل من بازم می خوونه مگه من صدات نکردم دلمو فدات نکردم ولی تو باور نداشتی دلمو تنها گذاشتی باز مگه صدات نکردم اشکمو رسوات نکردم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 21:17  توسط saba
|
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد آه ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم هر آنچه تو را شکسته و من می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 21:1  توسط saba
|
سلام
نمی دانم جه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس زبان مرغ آوازم شکسته است
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 15:52  توسط saba
|
هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی بسراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 16:6  توسط saba
|
چقدر دوست داشتم اما نمی خواستم عاشق باشم
و افسوس که شدم من عاشق شدم و به جرم یک
عشق ممنوع شکستم عهدی را که می خواستم
تا ابد حفظش کنم
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 16:1  توسط saba
|
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی ای که بی تو تک و تنهام
توی این غربت سنگی می دونم بر نمیگردی
شدی همرنگ دو رنگی همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من بمبی گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوایی بی نوایی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:3  توسط saba
|
دیروز بهترین از روز زندگیم بود چون عشقم را حس کردم
پس از مرگم دست هایم را از قبر بیرون بگذارید تا همه بداننداز مال دنیا چیزی با خود نبرده ام و روی تابوتم پرچم سیاهی بکشید تا همه بدانند تمام سیاهی ها از آن من است
و روی قبرم دو قالب یخ به صورت سلیب بگذارید تا در اولین طلوع آفتاب به حال مادرم و تنها عشق از دست رفته ام بر مزارم اشک ریزد.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:36  توسط saba
|
شیشه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم
خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی خداحافظ به ÷ایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 16:26  توسط saba
|
در شهرستان عشق رشته کوهی وجود دارد بنام محبت
در این رشته کوه دو رود وجود دارد یکی رود علاقه و دیگری نفرت
که سر انجام هر دو به آبشار بزرگی می ریزد بنام وداع
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 21:2  توسط saba
|
بر اما بگو از این پس من برایت حسودی میکنم
تو برو خدا با من است تو با هر کی میخواهی باش من تماشایت خواهم کرد
حق با تو بود۰۰۰۰ حق با تو بود
من هیچ نداشتم و هیچ نخواهم داشت
حق با توست من حق نداشتم و ندارم
پس کلمه ای نیست اگر ۰۰۰۰۰هم باشد از تو نیست
۰۰۰۰کلمه ای هم باشد از تو نیست اگر دلم تنگ شد ماه را می نگرم
اگر یاد تو افتادم خاک را می نگرم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 20:56  توسط saba
|